|
این مطلب را به نقل از ایمیل یکی از دوستان عزیز،(با مقداری حک و اصلاح)برای تان نقل آورده ام: صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد: ...در زندگی دردهایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورد و می تراشد،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد... به قسمتی از درد های اجتماعی خودمان توجه کنید: 1-اکثر ما، تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم. 2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم. 3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم. 4-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم. -5یشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم. 6-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم. 7-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم. 8-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم. 9-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم. 10-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم. 11-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم،ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم. 12-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم. 13-همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم. 14-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،ان را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم. 15-غربی ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می دهند،ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم. 16-مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم. 17-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.18-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست. 19-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم. 20-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم. 21-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم. 22-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،به جای اینکه به آنها احترام بگذارند. 23-اعتقاد داریم که گربه را باید دم حجله کشت. 24-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم. 25-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است. 26-غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند. 27-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای ان را خراب می کنیم. 28-وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است. 29-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم. 30-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم. [ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 17:55 ] [ اسفندیار حیدری ]
چارلی چاپلین: هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند. به گمان من: تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. [ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 17:13 ] [ اسفندیار حیدری ]
بخشی از یک ترانه انگلیسی: من یه شکارچی نیستم اما میدونم یه جایی هست به اسم قطب شمال که شکارچیاش گرگ شکار میکنند اونا یه چاقوی دو لبه خیلی تیز رو خون آلود می کنند و قسمتی از یخ یه جا رو ذوب می کنند و انتهای دسته چاقو رو اونجا می گذارند گرگ بوی خون رو احساس می کنه و به سمت چاقو میاد و با زبون اونو لیس میزنه میدونید چی می شه زبونش میبره و گرگ خون خودشو مزه مزه میکنه و لذت می بره و گرگ از این کار میمیره ! [ دوشنبه 1391/02/25 ] [ 17:22 ] [ اسفندیار حیدری ]
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم،
احساس می کنیم و وقتی باید احساس کنیم، فکر می کنیم… [ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 18:23 ] [ اسفندیار حیدری ]
زندگی چیزی شبیه صدا و پژواک است. محبت نشان بده تا محبت ببینی، احترام بگذار تا محترم بمانی. اما باید صبر داشته باشی، گاهی اوقات طول می کشد تا پژواک صدایت را بشنوی. [ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 17:13 ] [ اسفندیار حیدری ]
کار خوب است اما گاهی لازم است دست از کار بکشی و به خیلی چیزها فکر کنی. اما گاهی خوب است که با خیال راحت با خانواده ات صحبت معمولی کنی. اما گاهی نیــکو است که بنشینی و چیزهای دور و برت را عمیق نگاه کنی. [ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 19:38 ] [ اسفندیار حیدری ]
اگر می خواهید خود را پیدا کنید درست همان جایی که هستید بمانید! در غیر اینصورت در معرض خطر بزرگ گم کردن خودتان برای همیشه قرار خواهید گرفت! یوستین گودر [ دوشنبه 1391/01/07 ] [ 22:21 ] [ اسفندیار حیدری ]
فرصتی نمانده است
از : گروس عبدالملکیان
[ دوشنبه 1391/01/07 ] [ 22:9 ] [ اسفندیار حیدری ]
اسطوره ها نیز بی نقاب زیباترند. وقتی در تاریخ قدم می زنیم و سرگذشت زندگی ها،عشق ها ؛ جنگها و گریزهای آدمیانی را که خط تاریخ ردی از آنها به جا گذاشته می خوانیم،همذات پنداری می کنیم و خودمان را در آن حال و هوا قرار می دهیم و با خود فکر می کنیم که اگر من در آن زمانه ها بودم چه حس و حالی داشتم و چه کار میکردم. تاریخ آینه تمام نمای آنهایی است که با نقاب یا بی نقاب زیسته اند و اکنون شاید بتوان گفت که خیلی از آن نقاب داران تاریخی نیز امروز نقاب های شان افتاده است و چهره شان برای همه روشن. البته چهره هایی هم در تاریخ بوده اند که هنوز راز و رمز زندگی هاشان از دید ما پوشیده است. در هر حال همه ما خواهان تاریخی بی نقابیم. همه ما خواهان اسطوره هایی بی نقابیم. . . . ولی با این اوصاف،چقدر تلاش کرده ایم که خودمان در زندگی مان بی نقاب "زندگی"کنیم؟! آیا به این فکر کرده ایم که ما نیز روزی به تاریخ می پیوندیم؟ ما نیز ممکن است روزی به اسطوره بدل شویم؟! . چقدر خوب می شود که تاریخ های دیروز و امروز و آینده،بی نقاب باشد! [ شنبه 1390/12/27 ] [ 21:21 ] [ اسفندیار حیدری ]
گاهی جالبه که آدم از زاویه دید دیگران هم به موضوع ماسک نگاه کنه.یه بنده خدایی می گفت: "با ماسک می توانم خودم باشم .. شما به من نگاه میکنید ولی مرا نمی بینید .. پس من هستم آنطور که خود می خواهم نه آن گونه که شما می خواهید.." این هم برای خودش حرفیه! [ چهارشنبه 1390/12/10 ] [ 21:40 ] [ اسفندیار حیدری ]
فیلم: Onibaba 1964
ژانر: ترسناک زمان: 1 ساعت و 43 دقیقه کارگردان: Kaneto Shindô نویسنده: Kaneto Shindô بازیگران :Nobuko Otowa, Jitsuko Yoshimura and Kei Satô این فیلم ژاپنی است و خلاصه قصه آن از این قرار است که: "پیرزنی که پسرش رو از دست داده بود قصد داشت مانع عشق بین عروسش و یه مرد دیگه بشه. خودش رو به هر آب و آتشی زد نتونست. داخل مزرعه لباس شیطان رو پوشید و ماسک شیطان رو زد. دختر اولین و دومین بار ترسید. ولی دفعه آخر نترسید. هیچ چیزی نمی تونه جلوی عشق رو بگیره. در آخر ماسک به صورت پیرزن چسبیده بود و کنده نمی شد. وقتی ماسک رو از صورت زن کندند، به شیطان واقعی تبدیل شده بود..." [ چهارشنبه 1390/12/10 ] [ 21:37 ] [ اسفندیار حیدری ]
شیطان گفت: ... تو را هم به بازی گرفتند .. خیلی ابلهی الیاس ..! [ چهارشنبه 1390/12/10 ] [ 21:27 ] [ اسفندیار حیدری ]
انگار شاعران جهان راست گفته اند یک قصه بیش نیست سرانجام عاشقی طوفان شروع شود آن دم که یک نسیم در رهگذر خویش ببیند شقایقی هرچند که نفهمیدیم شاعرش که بود ولی عالی بود! [ چهارشنبه 1390/12/10 ] [ 21:21 ] [ اسفندیار حیدری ]
مقاله من تحت عنوان "اثربخشی تماشای فیلمهای معناگرا در کاهش اضطراب مرگ دانشجویان" در سومین کنگره سراسری"پژوهش های روانشناسی بالینی" پذیرفته شد. زمان کنگره 6تا8 اسفندماه 90 تهران
در زیر چکیده مقاله موردنظر را بخوانید.
اثربخشی تماشای فیلم های معناگرا در كاهش اضطراب مرگ دانشجویان حلیمه میرزایی[2] 1- مدرس دانشگاه آزاد اسلامی واحد لامرد 2- کارشناس روانشناسی عمومی،دانشگاه پیام نور مرکز لامرد فيلم درماني يكي از روشهاي نوين و غير مواجههاي در درمان اضطراب(مرگ) است و تاكنون مورد مطالعه تجربي قرار نگرفته است.این پژوهش با هدف بررسي اثربخشي تماشای فیلمهای معناگرا در كاهش اضطراب مرگ انجام شده است.روش تحقيق این پژوهش نيمه تجربي، و جامعه آماری شامل کلیه دانشجویان روانشناسی پیام نور مرکز لامرد و نمونه آماری شامل60 نفر از دانشجویان می باشد. ابزارهای پژوهش چهار فیلم سینمایی معناگرا(جويندگان مرگ ،سنجاقك ،مسير سبز ،آهنگ برنادت) و پرسشنامه اضطراب مرگ تمپلر را شامل می شود.یافته های این پژوهش با استفاده از تحلیل کوواریانس نشان داد که تماشای فیلمهای معناگرا در كاهش معنادار اضطراب مرگ مؤثر است(001/0p<).در نتیجه فیلمهای معناگرا با تاثیر گذاشتن بر دیدگاه افراد از فلسفهی زندگی و مرگ ،می تواند اضطراب ناشی از فکر کردن به مرگ را مهار نماید. کلیدواژه ها: فيلم،معناگرایی،اضطراب مرگ Abstract Keywords: Movie, Logoism, Death anxiety.
[1]- کارشناس ارشد روانشناسی تربیتی،دانشگاه شهیدبهشتی تهران_ محل کار:دانشگاه آزاد اسلامی واحد لامرد(فارس،لامرد،میدان دانشجو) E_heidari2@yahoo.com [2] - کارشناس روانشناسی عمومی [ جمعه 1390/11/21 ] [ 22:38 ] [ اسفندیار حیدری ]
درگیر ابدیتی بی فرجام بود ذهن اسکیزوفرن گونه من. حیران میان سیالی و رکود؛خرسندی و ناخشنودی سرود قهرمانان لنینگراد را می شنید که در منظر چشمانش رژه می رفتند. آی عشق سالهای خاکستری این ذهن خاکستری! آتش درگیر در حال و هوای گر گرفتن یا خاموشی! بی نقاب بتاز لطفا که مردم از این همه تردید! ذهن اسکیزوفرن ما را به فلاسفه سکولار متصل می کنی وقتی نقاب می زنی و می خندی! یادم هست در بچگی ها نویسندگان روس را می خواندم و می زیستم همراه با فوران ذهن هاشان. بعدها که بزرگتر شدم آمریکای لاتین را و فرانسوی ها را و امروزه که همه چیزخوان شده ام! بی نقاب می گویم آی عشق سالهای خاکستری این ذهن خاکستری از بین همه خوشی های دنیایی سلولهای خاکستری من فقط به هوای "کتاب"زنده اند و معتاد بوی کاغذ شده اند! حسودیت نشود به کتابها و یادت به آتش و تنور بیافتد برای جشن کتاب سوزی!؟ کتابها رقیب تواند و این را بی نقاب می گویم. مگر قرار نبود"پرسوناهای ابدی"مان جایی باشد برای گریز از نقاب های خودفریب؟
[ پنجشنبه 1390/11/20 ] [ 23:29 ] [ اسفندیار حیدری ]
اکبر عبدی می گوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟ گفت: کاپشن قشنگی بود، نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم... پ.ن:منظور"حسین پناهی"شاعر و بازیگر محبوب است که به دیار ابدی سفر کرده است.
[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 22:22 ] [ اسفندیار حیدری ]
نه به آزادی پنج حرف ساده مشتها اما بهتر از همه میدانند
از : لیلا کردبچه [ سه شنبه 1390/11/04 ] [ 20:5 ] [ اسفندیار حیدری ]
"جایی از قول دختر خانمی خواندم که از بس با پسرهای مختلفی دوست بوده حتی نام خیلی هاشون رو هم به یادش نیست!الان هم با یه پسر به نام امید رفیقه که نمی دونه باهاش می مونه یا نه!...اما دغدغه اصلی هستی این دختر داره از دور پیدا می شه...می گه همش از این می ترسم که فردا در بغل شوهرم به فکر مردی دیگه باشم!"
همانگونه که بکارت جسم می تونه یکی از نشانه های سلامت ارتباطی یک نفر "خواه دختر و خواه پسر"باشه؛بکارت روح هم لازمه سلامت روانی انسان هست. همانگونه که یک دختر یا پسر می تونه پرده بکارت خودش رو در ارتباطهای نادرست و نامیزان از دست بده؛خیلی از کارهای ما می تونه بکارت روح مون رو از بین ببره. بکارت روح ما به شیوه های مختلفی از بین می ره: 1-وقتی کسی رو دوست نداریم الکی ابراز عشق کنیم. 2-وقتی کسی از ما کمک می خواد و بتونیم و کاری نکنیم. 3-وقتی که چرخهای زندگی کسی رو پنجر می کنیم و خنده هیستریک می زنیم. 4-وقتی ادای آدمهای روشنفکرمآب رو در می آریم و خودمون هم می دونیم هیچ حالی مون نیست. 5-وقتی یکی به دوستی ما اعتماد می کنه پشتش رو خالی می کنیم. 6-وقتی کسی ظامن ما میشه قید همه چی رو می زنیم و بدبختش می کنیم. 7-وقتی کسی به مغازه ما می آد با قسم های جورواجور،جنسی رو به قیمت گزاف بهش قالب می کنیم و عین خیال مون هم نیست . 8-وقتی خوب نیستیم می گیم خوبم. 9-وقتی که بدیم ،بدیم دیگه چرا ادای آدمهای خوب رو در می آریم؟ 10-وقتی یکی رئیس می شه پیام تبریک براش می ذاریم به این گندگی!((حالا تو روزنامه دلخواهش یا روی یه پلاکارد بزرگ جلو اداره ش))،بعدش هم منتظر می مونیم که به موقع ش نون مون رو به تنور بچسبونیم. 11-وقتی میدونیم کسی با جان و دل دوستمون دارد ...و نفسها و صدا و نگاهمون در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم. 12-وقتی...
خیلی از این "وقتی" ها وجود داره که بکارت روح ما رو پاره می کنه.اون وقته که ما عصمت مون رو از دست می دیم.پنچری چرخ ماشین رو می تونه یه تعمیرکار ساده درست کنه اما پنچری روح آدمی رو حتی یه روانشناس زبده هم بعیده که بتونه تعمیرش کنه.ما آدمها به خاطر نقابهایی که می زنیم و معمولن هم مفید نیستند روح خودمون رو به شیطان فروختیم.شیطان اون بچه نااهلیه که عشقش پاره کردن بکارت روح آدمهاست.شیطان تنها موجود عالمه که میلیاردها روح رو آبستن کرده.آبستنی های ناخواسته ای که حاصلش یه انسان درب و داغون و نقابداره که فقط می تونه ادای"زورو" رو در بیاره بدون این که بدونه هدف زورو از گذاشتن نقاب چی بوده.
13-وقتی خدا گفت میوه ممنوع رو نخور و خوردی،همون زمان "نقاب" به فرهنگ لغت آدمهای ما بعد از این اضافه شد!
پ.ن: ببین: من چندتا نقاب خوب دارم براش مشتری نداری؟
[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 2:46 ] [ اسفندیار حیدری ]
تحلیل اسطوره قهرمان در داستان ضحاک و فریدونبر اساس نظریه یونگنوشته: محمدرضا امینی
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||